تشنه ی قرن های بی باران!, روح زندانی معبد من
کوزه ها را همچنان خشک وغبار آلوده باز گردانده ام
شرم دارم که آنها را به تو پس دهم
آن " گوهر شب چراغ بهشتی" را سنگ سیاه کرده اند
دوست دارم کوزه را همینجا بر این سنگ زنم بشکنم
کوزه ای را پراز اشک کردم وکوزه ای را پراز خون
این دو را نگاه می دارم
همچون" قطره های برنیلوفر" شبنمی افتاده به چنگ شب حیات
آرام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ
نشسته ام و چشم های خاموشم
رابه لبهای کبود مشرق دوختم ....
پرستوهای بی بهار من
قاصدک های آواره در باد بازگردید !
وتو تشنه ی مجروح وعزیز من !
چشمهایت رابه من مدوز
ببند من از دیدن آنها رنج می برم.
"دکتر علی شریعتی"