تبليغاتX
پرواز تا اوج - آخرین پرواز

 

 

به نام آنكه معادله عشق را در دادگاه زندگى ،

حسرت يك سبد ستاره نهاد

 

ســـــــــــــــــــــــــلام به همه دوستان
امیدوارم حالتون خوب باشه
همونطور که قول داده بودم این پست مخصوص جملات شما دوستان مهربونه
ولی خودمم یه عالمه حرف دارم که میخوام تو همین پست براتون بنویسم
فعلا بریم سراغ جملاتتون .بترتیب شروع میکنم اول رها جان که با جملات زیبا و کم نظیرشون
واقعاً محشر کردن و ما رو شرمنده
ازش تشکر میکنم
 

 

به پايان فكر نكن...
انديشيدن به پايان هر چيز شيريني حضورش را تلخ مي كند...
بگذار پايان تو را غافلگير كند...درست مانند آغاز

 

ماهيه باورش شده تور اگه بندازه سرش
ميشه عروس ماهي ها
شاه ماهي ميشه همسرش.
ماهيه باورش نبود
تور اگه بندازه سرش
نگاه سرد ماهي گير
ميشه نگاه آخرش

 

بد به حال آهویی که اسیر پنجه ی شیر یاشد
بد به حال شیری که اسیر چشم آهو باشد...

 

می نویسم (( د ی د ار ))
تو اگر بی من و دلتنگ منی ...
یك به یك فاصله ها را بردار

 

وفاداري را بايد از نيلوفري آموخت
که به دور هر شاخه اي ميپيچد
در آغوش او ميميرد

 

سفرت به خیر اما
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

 

خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بدبختي ديگر ماست

 

سعي کن مثل خورشيد زياد نور ندي چون همه از نورت استفاده مي کنن ولي اصلا نگات نميکنن؛ سعي کن مثل ستاره کم نور بدي تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن

 

وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد

 

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند
حاضرم تمام هستيم را بدهم
تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند

 

كاش هرگزدرمحبت شك نبود ؛
تك سوارمهرباني تك نبود ؛
كاش برلوحي كه برجان دل است ؛
واژه تلخ خيانت حــك نبود

 

رینا گفته:

عاشق بودن تجربه تمامی احساسات بیرون از عشق و از نو بازگشت به عشق است. عاشق بودن تحمل رنج و درد و توانایی غلبه و از یاد بردن این رنج و درد است.

 

آرزويم اين است نرود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي........عاشق آنكه تو را مي خواهد.......و به لبخند تو از خويش رها مي گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه، كه دلت ميخواهد

ازش ممنونم وبراش آرزوی موفقیت میکنم

 

دلشکسته:

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

آقا وحید که لطف کردن این مطلبو نوشتن:  

 من فوت خواهم کرد به یک گلدان خالی
من فوت خواهم کرد به یک تنهایی سرشار
و به تمامی قطرات یک برکه تنها پیوند خواهم خورد
و به دلتنگی یک ماهیگیر پیر
آنزمانیکه در آبگیر زندگی اش
تور خود را برای صید خدا گسترده است.
من در این ریزش ابدی خواهم ماند
تا تولدی دوباره
زیر قطرات باران.

 

سحر جون ممــــــــــــــــنون:

زندگی زیباست به شرط اینکه قواعد بازی رو بلد باشی

 

بدترین شکل دلتنگی برای کسی است که درکناراوباشی وبدانی که هرگزبه اونخواهی رسید

 

این سه جمله از رویا  واقعاً زیبا هست:

امروز اولین روز از بقیه ی عمر ماست

 

در عجبم ز مردمی که خود در بند ظلم هستند چطور بر حسینی

می گریند که آزادانه زیست

 

من نمی گویم با نگاه اول نباید عاشق شد ولی اعتقاد دارم برای بار دوم هم باید نگاه کرد

 

آقا مرتضی هم این جمله معروف رو نوشته:

خدایا!

من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم

که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم و تو چون خود نداری

 

این جمله کوچک اما جالب و زیبا هم ناهید جان نوشته:

"فاصله ها هیچگاه حریف خاطره ها نمی شوند"


 

خیلی از این جملات میتونه یه درس تو زندگیمون باشه
از همتون تشکر میکنم همین طور از اونایی که کامنت دادن ولی جمله ننوشتن مخصوصاً آقا مهدی"هرچی نمیخواد باشه" که همیشه با حضور سبزش باعث دلگرمیم میشه
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــب  حالا نوبت منه        
                                                                    میخوام در ادامه سرنوشت دو خط موازی رو بنویسم
اما قبل از اون:


هنوز آخرين ستاره دنباله دار ، در آسمانم مانده
مانده تا بدانم ، آنجا كه نور را به اعدام محكوم مى كنند ،
ترانه را به جرم رهايى مصلوب مى كنند ،
پروانه ها را به جرم تولد ، در پيله مى سوزانند ،
من چه بى صدا ماندم ...
آنجا كه لحظه ها را شكستند تا بشكنم ،
من چه تنها بودم و مايى با من نبود ...
اين را آخرين ستاره ديد ،
در من گريست ، در ديدگانم سوخت ...
چه كسى دانست اين سوختن چه بود ؟!
براى ما سوخت ؛ من و تو ... 
اما ديگران نفهميدند اين سوختن يعنى چه !!!
در تير نگاهشان زهرى بود ،
زهرى كه چون خوره اى روحم را درانزوا مى سوزاند .
آنها بر اين باور نبودند كه خود سوزى ستاره ،

 پروازيست از ستاره تا اوج ...


 

تو این مدتی که تو کار وبلاگ نویسی بودم  خیلی چیزا یاد گرفتم

ياد گرفتم که از هيچکسی انتظاری
نداشته باشم


اگه افتادم تو چال دستمو جلوی هيچکسی دراز نکنم چون
معلوم نيست کسی که دستمو گرفته بین راه ولم نکنه


ياد گرفتم که اگه خوبی ميکنم فقط بخاطر دل خودم و خدای
خودم بکنم


یاد گرفتم که قلبمون رو هميشه لطيف نگه دارم
تا کسي که به من تکيه کرده سرش درد نگيره


فهميدم که عشق رو اونطوری که خودم درک کردم بايد
معنی کنم نه اونطوری که بقيه ازم ميخوان که بپذيرم


و ياد گرفتم که هيچوقت سعی نکنم برای راضی نگه داشتن
اونايی که دوسشون دارم از اونی که هستم فاصله بگيرم
چون که خدا منواونجور که دوست داره آفريده

وقتی که به گذشته فکر میکنم و سختی هایی که پشت سر گذاشتمو میبینم متوجه میشم  خدا بوده که هیچ وقت رهام نکرده و تو سخترین شرایط دستمو گرفته
 تو این مدت خیلی به خدا نزدیکتر شدم و فهمیدم که اگه یه وقت یه مشکل سر راهم میذاره زود قضاوت نکنم حتماً یه  حکمتی داره


و فهمیدم که عشق خداست که از هر عشقی برتره و بايد اون عشق
رو بطلبم تا بتونم بی ريا عاشق بنده هاش هم باشم

 
 

خدایا با سرنوشتم چه کنم ؟

به احساسم چه بگویم ؟

آیا چون پیشینیان گردن بر امر تقدیرم بسپارم و بگذارم
 
 چون خفته ای مرا به سوی مرداب خویش بکشاند ؟

جز این چه چاره ای دارم ؟

در این وادی به احساسم که صداقتش را به رخ
 
 من می کشد چه بگویم ؟

آیا سرنوشتم می تواند احساسم را پاسخ گو باشد ؟

خدایا جرعه ای شهامت،قطره ای لیاقت ارزانی ام دار

تا بتوانم به آنچه خواست توست گردن نهم...

 
آمین...

 


 

سفر دو خط موازی

دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید. آن وقت دو 

خط موازی چشمشان به
 
هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.
 
خط اولی گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم . و خط دومی از هیجان 

لرزید.
 
خط اولی گفت : و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ. من روزها کار می کنم 

می توانم بروم خط کنار
 
یک جاده دور افتاده و متروک شوم یا خط کنار یک نردبان .
 
خط دومی گفت : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم، یا خط یک 

نیمکت خالی در
 
یک پارک کوچک و خلوت .
 
خط اولی گفت : چه شغل شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت .
 
در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند .
 
و بچه ها تکرار کردند دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند .
 
دو خط موازی لرزیدند به همدیگر نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه .
 
خط اول گفت : نه این امکان ندارد. حتما یک راهی پیدا میشود.
 
خط دومی گفت : شنیدی که چه گفتند ؟ هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی 

رسیم و دوباره زد زیر
 
گریه . خط اولی گفت : نباید نا امید شد ، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا 

را زیر پا می گذاریم .
 
بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از 

صفحه کاغذ بیرون
 
خزید. از زیر در کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند.  و از آن لحظه به بعد سفرهای دو 

خط موازی  شروع شد.
 
آن ها از دشت ها گذشتند... از دریاها...از شهرهای شلوغ.
 
سالها گذشت ، و آن ها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند .ریاضی دان به آن ها گفت : 

ایم محال است ، هیچ
 
فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید.
 
فیزیکدان گفت : بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده 

گرفت دیگر دانشی به نام
 
فیزیک وجود نداشت .
 
 پزشک گفت : از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است .
 
شیمی دان گفت : شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب 

شوید همه مواد
 
خواص خود را از دست خواهند داد. 
 

 
فیلسوف گفت : متاسفم جمع نقیضین محال است.
 
و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط یک جمله گفت : شما به هم می رسید.
 
یک روز  به یک دشت رسیدند یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و نقاشی می کرد.
 
خط اولی گفت : بیا وارد آن بوم نقاشی شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت  و آن دو 

وارد دشت شدند روی
 
دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فکر می کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ریل 

قطار شدند که از
 
دشتی می گذشت و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت

 سر دو  خط موازی  

عاشقانه به هم می رسید.

 

خب اینم از سفر دو خط موازی
راستی کی گفته دو خط موازی به هم نمیرسن!!!!!! مگه کسی تونسته آخرشو ببینه!!!!

 

معجزه اين نيست كه روي آب راه برويم . معجزه اين است كه روي زمين سبز در لحظه

اكنون قدم بزنيم از آرامش و ان زيبايي كه هم اكنون وجود دارد لذت ببريم ... تنها كاري

كه بايد بكنيم يافتن راهي است كه جسم و ذهن خود را به لحظه اكنون بازگردانيم تا انچه را كه

اسباب طراوت شفا و حيرت است پيدا كنيم . (تيش نات هام )

 

دیگه دارم شورشو در میارم حسابی این پستو که مربوط به کمانتای شما بود شلوغ کردم
حالا که لطف دارین بذارین این جمله رو هم براتون بنویسم:

 

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي،اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه ....

 

دیگه باید برم ممنون از اینکه به حرفام گوش دادین و تحملم کردین
راستی شـــــــــــاید دیگه ننویسم
شاید واقعا این آخرین پروازم باشهآخه برای یه پرواز علاوه بر بال ,آسمون هم میخواد
به هر حال همیشه به یادتونم و براتون دعا میکنم

 هر وقت آپ کردین خبرم کنین حتماً در اولین

فرصت خودمو میرسونم
ممنون از لطفتون

شاد باشین
 در پناه حق

 

شاید زندگی آن جشنی نباشد که انتظارش را داشتی

اما حال که به آن دعوت شدی
تا میتوانی: زیبا برقص!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:53  توسط   | 

 
DIV align=right> زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست - اين صحنه همواره بپاست - هركس نغمه خويش خواند و از صحنه رود  - خرم آن نغمه كه مردم بسپارند بياد